برشی از یک کتاب
×

منوی بالا

منوی اصلی

منوی سایدبار


آخرین مطالب

» داستان » برشی از یک کتاب

برشی از یک کتاب

برشی از یک کتاب   خندید و دستش را دور تنم حلقه کرد، اما همان طور آرام، کنار هم نشستیم. بعد گفت: همیشه به یه رودخونه فکر می کنم که جریان آبش واقعاً سریعه و دو نفر که توی آب سعی دارن همدیگه رو بچسبن، همدیگه رو سفت بگیرن، اما عاقبت می بُرن. آب خیلی […]

برشی از یک کتاب

 

خندید و دستش را دور تنم حلقه کرد، اما همان طور آرام، کنار هم نشستیم.

بعد گفت: همیشه به یه رودخونه فکر می کنم که جریان آبش واقعاً سریعه و دو نفر که توی آب

سعی دارن همدیگه رو بچسبن، همدیگه رو سفت بگیرن، اما عاقبت می بُرن.

آب خیلی شدیده.

باید تن به آب بدن و از هم جدا بشن.

به نظرم وضعیت ما هم همینه…

 

هرگز رهایم مکن

کازوئو ایشی گورو


برچسب ها : , , ,
دسته بندی : داستان , فرهنگ و هنر
تبلیغات
ارسال دیدگاه