حکایتی جالب از زبان عالم بصره
×

منوی بالا

منوی اصلی

منوی سایدبار


آخرین مطالب

» داستان » حکایتی جالب از زبان عالم بصره

حکایتی جالب از زبان عالم بصره

حکایتی جالب از زبان عالم بصره   یکی ازعلمای اهل بصره می گوید: روزگاری به فقر وتنگدستی مبتلا شدم تا جایی که من وهمسر وفرزندم چیزی برای خوردن نداشتیم خیلی بر گرسنگی صبر کردم پس تصمیم گرفتم خانه ام را بفروشم و به جای دیگری بروم. درراه یکی از دوستانم به اسم ابانصررا دیدم و […]

حکایتی جالب از زبان عالم بصره

 

یکی ازعلمای اهل بصره می گوید:

روزگاری به فقر وتنگدستی مبتلا شدم

تا جایی که من وهمسر وفرزندم چیزی برای خوردن نداشتیم

خیلی بر گرسنگی صبر کردم پس تصمیم گرفتم خانه ام را بفروشم و به جای دیگری بروم.

درراه یکی از دوستانم به اسم

ابانصررا دیدم و او را از فروش خانه باخبرساختم

پس دوتکه نان که داخلش حلوا بود به من داد و گفت :

برو و به خانواده ات بده

به طرف خانه به راه افتادم

 

در راه به زنی و پسر خردسالش برخورد کردم به تکه نانی که در دستم بود نگاه کرد و گفت :

این پسر یتیم و گرسنه است و نمی تواند گرسنگی را تحمل کند چیزی به او بده خدا حفظت کند

 

آن پسر نگاهی به من انداخت که هیچگاه فراموش نمی کنم .

گفتم : این نان را بگیر و به پسرت بده تا بخورد .

 

بخدا قسم چیز دیگری ندارم و درخانه ام کسانی هستند که به این غذا محتاج ترند .

اشک از چشمانم جاری شد

و درحالی که غمگین و ناامید بودم به طرف خانه برمی گشتم .

روی دیواری نشستم و به فروختن خانه فکر می کردم .

که ناگهان ابانصر را دیدم که از خوشحالی پرواز می کرد و به من گفت :

ابا محمد چرا اینجا نشسته ای در خانه ات خیر و ثروت است

گفتم: سبحان الله ! از کجا ای ابانصر؟

گفت : مردی از خراسان از تو و پدرت می پرسد و همراهش ثروت فراونی است

گفتم : او کیست؟

گفت : تاجری از شهر بصره است پدرت سی سال قبل مالی را نزدش به امانت گذاشت اما بی پول و ورشکست شد .

سپس بصره را ترک کرد و به خراسان رفت و کارش رونق گرفت و یکی از تاجران شد و حالا به بصره آمده

آن امانت را پس بدهد همان ثروت سی سال پیش به همراه سودی که بدست آورده

خدا را شکر گفتم و به دنبال آن زن و پسر یتیمش گشتم و آنان رابی نیاز ساختم.

درثروتم سرمایه گذاری کردم و یکی از تاجران شدم مقداری از آنرا هر روز بین فقرا و مستمندان تقسیم می کردم

ثروتم کم که نمی شد زیاد هم می شد

کم کم عجب و خودپسندی و غرور وجودم را گرفته بود و خوشحال بودم که دفترهای ملائکه را از حسناتم پر کرده بودم

و یکی از صالحان درگاه خدا بودم

شبی از شب ها در خواب دیدم که قیامت برپا شده و خلایق همه جمع شده اند

و مردم را دیدم که گناهان شان را بر پشت شان حمل می کنند تا جایی که شخص فاسق ، شهری از بدنامی و رسوایی

را برپشتش حمل می کند .

به میزان رسیدم که اعمال مرا وزن کنند

گناهانم را در کفه ای و حسناتم را درکفه دیگر قرار دادند ، کفه حسناتم بالا رفت و کفه گناهانم پایین آمد

سپس یکی یکی از از حسناتی که انجام داده بودم را برداشتند و دور انداختند چون در زیر هر حسنه (ریای پنهانی) وجود داشت .

مثل غرور دوست داشتنِ تعریف و تمجید مردم چیزی برایم باقی نماند و درآستانه هلاکت بودم که صدایی را شنیدم .

آیا چیزی برایش باقی نمانده؟

 

گفتند : فقط همین برایش باقی مانده

و آن همان تکه نانی بود که به آن زن و پسرش بخشیده بودم .

سپس آنرا در کفه حسناتم گذاشتند و گریه های آن زن را بخاطر کمکی که بهش کرده بودم

در کفه حسناتم قرار دادند

کفه بالا رفت و همینطور بالا رفت تا وقتی صدایی آمد و گفت :

نجات یافت

 

 

کتاب (وحی القلم)_مصطفی صادق رافعی

پ.ن:برای همین میگن یه کار کوچیکت که فقط خودتو خدا ازش خبرداری ممکنه اخرتت رو نجات بده

 


برچسب ها : , , ,
دسته بندی : داستان , فرهنگ و هنر
تبلیغات
ارسال دیدگاه