گفتگو های من با شاه
×

منوی بالا

منوی اصلی

منوی سایدبار


آخرین مطالب

» داستان » گفتگو های من با شاه

گفتگو های من با شاه

گفتگو های من با شاه امیر اسدالله علم   شام در کاخ ملکه ی مادر . شاه بسیار سرحال و شنگول بود . در میان میهمانان ، سپهبد یزدان پناه هم حضور داشت که رئیس بازرسی شاهنشاهی است و اشاره کرد که اخیرا شکایت ها کمتر شده ، که حاکی از رضایت مردم از دولت […]

گفتگو های من با شاه

امیر اسدالله علم

 

شام در کاخ ملکه ی مادر .

شاه بسیار سرحال و شنگول بود .

در میان میهمانان ، سپهبد یزدان پناه هم حضور داشت که رئیس بازرسی شاهنشاهی است

و اشاره کرد که اخیرا شکایت ها کمتر شده ، که حاکی از رضایت مردم از دولت است پادشاه

من گفتم : شاید هم به سادگی به این نتیجه رسیده اند که چون شکایت هایشان به جایی نمی رسد ، دست از شکایت برداشته اند .

نه شاه و نه یزدان پناه هیچ کدام شوخی را نگرفتند ، ولی من خوشحالم که حرف دلم را زدم ،

اقلا چشم و گوش شاه را باز می کند.

به شاه گفتم با وجود این که موقعیت مناسب حرف های خنده دار نیست

ولی ناچارم واقعه ی مضحکی را که دیشب در دفتر نمایندگی اسرائیل رخ داده گزارش کنم و آن عبارت از این بود

که من مشغول گفتگو با رئیس ستاد ارتش اسرائیل بودم و درباره ی پیشرفت های ایران حرف می زدیم پادشاه

که ناگهان ارتشبد ازهاری مثل خروس بی محل پرید میان حرف ما

وگفت در این جا هر پیشرفتی که انجام گرفته یک علت داشته و آن هم این که همه مثل سگ از شاه می ترسند .

اگر کسی دستوری را که او داده انجام ندهد حسابش با کرام الکاتبین است.

شاه گفت : خوب اشکال این حرف چیست ؟

ناچار شدم بگویم ترس و وحشت جانشین درستی برای میهن پرستی و انجام وظیفه نیست .

شاه گفت : باز هم نمی دانم کجای حرف او اشکال داشته

که به روشنی منظورش این بود در آینده بهتر است نظریاتم را برای خودم نگاه دارم …

 

 


برچسب ها : , , , ,
دسته بندی : داستان , فرهنگ و هنر
تبلیغات
ارسال دیدگاه